بخشی از زندگی یک ایرانی

 بخشی از زندگی یک ایرانی

هاله ای از ماه را می شد از پشت پرده دید. صدای ساعت سکوت اتاق را می شکست و صدای نفس های صدا دار او . نگاهش کردم آبی که از گوشه لبش بالشت را خیس کرده بود در زیر نور ماه می درخشید .
بدنش همچنان مچاله بود ، دستهایش ، انگشت هایش ، و .... سعی کردم برای مدت کوتاهی بدنم را مثل او جمع کنم ، پاهایم را داخل بدنم جمع کردم ، انگشتانم را به طریقی خاص منقبض کردم . واقعا سخت بود تحملش برای چند دقیقه هم مشکل بود چه برسد به 13 سال . ، بلند شدم اورا به آرامی به پشت خواباندم ، آب دهانش تا روی گوشش کشیده شد سعی کردم بدنش را به آرامی باز کنم . ناله بلندی کرد ، رهایش کردم . صورت رنگ پریده اش را نگاه کردم به فکرم رسید اگر من جای او بودم چه حسی داشتم ؟ چه انتظاری داشتم و چه می خواستم ؟ اولین حسی که مطمئنا به سراغم می آمد حس آزاردهنده متفاوت بودن از دیگران بود و تحمل نگاه آنان .
اگر جای او بودم دوست داشتم مادری داشتم صبور تر از هر مادری و پدری مهربان تر از هر پدری و شاید پولدار تر از همه آنها .
به خاطر می آورم وقتی فیزیو تراپ گفت که جلسه ای .... نگاه همسرم غرق در شرمندگی شد و قتی شب نشستیم و فکر کردیم دیدیم نمی توانیم . از مسافرت برای دارو هایش صرف نظر کرده بودیم . از خرج های اضافی زده بودیم تا بتوانیم برای عملش پول لازم را فراهم کنیم . دیگر از چه باید میزدیم و از چه باید صرف نظر می کردیم ؟
به خیالاتم برگشتم . اگر جای او بودم شاید دلم می خواست ، خواهر و برادرم از بودن با من شرم نمی کردند . دلم می خواست خواهرم آهسته به مادرم نمی گفت : امروز که دوستانم اینجا هستند او را در اتاق نگه دار و برادرم وقتی می شنید به خاطر جلسه های گفتار درمانی من نمی تواند شهریه کلاس ورزش خود را بدهد با اخم نگاهم نمی کرد . دلم می خواست خواهرم می نشست و دست های کج و معوج مرا می گرفت و با من حرف میزد و صبورانه به تلاش من برای حرف زدن دل می سپرد .

 

 

الا لالا،لالا لالا بخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب مینویسه


یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است


یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه !! ...



 

/ 2 نظر / 29 بازدید
محمد

[گل] بسیار دردناک بود اما هنوز امید تو این نوشته دیده میشه البته سطح و منظور این نوشته به نظرم محدود به مرزی نمیشه کاش عنوانش میشد بخشی از زندگی یک آدم

ثریا

غمناک بود[ناراحت]و حقیقتی تلخ[گل]