سخنان و داستان آموزنده

ازخدا پرسیدن:

اگر درسرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای آرزو کردن چه سوددارد؟

خدا گفت:

شاید در سرنوشتت نوشته باشم هرچه آرزو داری...

 

2درد از هرطرف بخوانی درد است

ولی درمان برعکس بخوانی نامرد میشود

پس بیایید برای دردمان به هر درمانی روی نیاوریم

 

3 پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است     
پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است

پدر به دیدار بیل گیتس می رود
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر:اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و هدف به این ترتیب به انجام می رسد

 -مردمان شهر برای عشق مرز میسازند و برای آزادی تابوت

غافل از اینکه نه عشق مرز می شناسد نه آزادی تبوت

<جگوارا>

 

-کسانی که از ظلم و ستم بد می‌گویند برای این است که از تحمل آن وحشت دارند؛ نه اینکه خود از ارتکاب آن می‌ترسند

<سقرات>

-شخص عادل به راحتی حکومت را نمی‌پذیرد، چون نه جاه‌طلب است و نه کیسه‌ای دوخته‌است و نه مزدور. پس باید به زور او را وادار به حکومت کرد

<ُسقرات>

-کسی که روحش از زیبایی بی نصیب است، سزاوار عشق نیست. ولی اگر صاحب روح زیبا عیبی در بدن داشته باشد؛ می‌توان از آن عیب چشم پوشید و دوستش داشت.

<ُسقرات>

-انسان ها زمانی بزرگ می شوند که بجای مداد از خودکار استفاده کنند چون یاد گرفته هیچ اشتباهی پاک کردنی نیست

<خداداد رضایی تئاتر بوشهر

 -گاه در عشق می آموزیم رعایت حال دیگری

بهتر از پافشاری در اثبات عقیده است

<لئوبوسکالیا>

-فکرمانند چتر نجات است وقتی کار میکند که باز باشد

<جیمز دوار>

 

**به نظر می رسد که:

1*- اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
2*-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
3*-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
4*-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
5*-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.
6*-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
7*-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
8*-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
9*-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.
10*-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
11*-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی
برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.
12*-دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.
13*-همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
14*-غربی ها در چند قرن اخیر، بیشتر دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه!
15*-زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.
16*-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها
از روی داشته های ما، علم نجوم را بنا نهادند.
17*-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بدبیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.
18*- غربیهااطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار میدهند، ولی ما
آنها را برداشته و از همکارمان پنهان میکنیم.
19*-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
20*-غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.
21*-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.
22*- فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود
بیمه می کنیم.
23*-برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم.
24*-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
25*-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را
می گوید بدخواه ماست.
26*- چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
27*-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
28*-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
29*-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای
اینکه به آنها احترام بگذارند.
30*-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
31*-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
32*-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
33*-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
34*-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها
جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم.
35*-وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
36*-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمیکنیم.
37*-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم

 

 -قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ?? سوسیس و یه ران گوشت بدین". ?? دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

-پادشاه یونان طی نامه ای به کورش نوشت: ما برای شرف می جنگیم اما شما برای پول می جنگید

کورش در جواب نوشت: هرکس برای نداشته هایش میجنگد

 

  

_یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش راهبه سوار میشه و راه میفتن. چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه. راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …. کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه. چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش با پای راهبه برخورد می کنه …. راهبه باز میگه: پدر روحانی روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار

کشیش زیر لب یه ناسزا می گه و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه. بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی.

نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی.

<برگرفته از سایت غفورشیخی>

 

_بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد. همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد.زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه. همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین. بعد از چند لحظه، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره …. زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت. پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود. پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود و قرار بود بیاره، گفت؟

نتیجه اخلاقی : اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید

<برگرفته از سایت غفورشیخی>

 

_یه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه چیتا ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف چیتا نشونه می گیره و ….. بنگ. چیتا کشته میشه و میفته روی زمین.

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره حتماً یه نفر دیگه چیتا رو با تیر زده.دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش

<برگرفته از سایت غفورشیخی>

 

_دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ..
گفتم : می خواهم امشب
با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
سالهاست تن می فروشم

- کسی که برای حفظ جان خود , از  آزادی صرف نظر کند , استحقاق آزادی و تندرستی را ندارد.

< بنیامین فرانکلین>

 

_ بودا به دهی سفر کرد .

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .

کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت:

«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»

بودا به کدخدا گفت :

«یکی از دستانت را به من بده»

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .

آنگاه بودا گفت :

«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد :

هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .

_ شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.  این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !
اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته به مدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!
مرد شدیدا منقلب شد! چهار سال مراقبت. با خود گفت: این است عشق! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ.

 

_ المپیک معلولین و یک داستان واقعی

 چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت کنندگان دو۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.

بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد .

این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند!!

 

_دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

 که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوستداشت

دلداده اش را

 و با او چنین گفته بود

 « اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

       عروس حجله گاه تو خواهم شد » 

 و چنین شد که آمد آن روزی

که یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهدو دختر آسمان را دید و زمین را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

 دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزیدو به زمزمه با خود گفت :

 « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:قادر به همسری با او نیست

***

 دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

«پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی»

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید